تبليغاتX
جزیره تنهایی

 

 

 

 

             تقصیر من نیست راه خانه ات از حافظه کفش هایم پاک نمی شود...

 

!! نوشته شده توسط عسل | 12:52 | پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 •

 

 

صفحه رو باز میکنم، سفید ِ سفید ِ وسوسه میشم، شروع میکنم انتخاب حرفها برای ساختن کلمه، کلمه هام معنی ندارند، همشونو پاک میکنم، دوباره صفحه سفید ِ سفید میشه، دوباره وسوسه میشم، شروع میکنم به انتخاب ، اما اینبار حرفها رو انتخاب نمیکنم به گذشته ها فکر میکنم، انگشتم خودش حرفها رو پیدا میکنه: خرداد ۸۴،تابستون ۸۴، روزهای طولانی و گرم،شبهای کوتاه و پرستاره،حیاط خونه قدیمی، اتاق آخر طبقه بالا،پَد ِ آبی موس، مانیتور قدیمی،پنجره پشت مانیتور،کتابخونه گوشه دیوار،کتاب درسی های داداش بزرگه،پرده بی رنگ اتاق،آرامش،سکوت،ترس،اشتیاق، گریه،خنده، بغض، آه ، اشک ، من ، "تو"  ... بازم کم میارم، نه این کلمه ها هم معنی ندارند، اینها اگرچه برای من همه ی همه اند، اما نه هیچ چی نداره، با تک تکشون نفس کشیدم، با هرکدوم چند ساله دارم زندگی میکنم، اما گنگ ِ، نامفهوم ِ  و بازهم این منم که حتی با یادآوری همین حرفها میشکنم، برای روزهایی که رفت، برای آرزوهایی که بر دل ماند، برای اوجی که سقوط کرد و برای همه چی......

!! نوشته شده توسط عسل | 23:27 | جمعه بیست و چهارم مهر 1388 •

 

مهر تا بهمن سال ۸۵:

یکی از بدترین دوران زندگیم! چهارماهی بود که توی دانشگاه کار میکردم،اینقدر بد بود وعذابم داد که بعد از یک سال فارغ التحصیلی دلم نمیخواد پامو آموزش بذارم و مدرکمو بگیرم! هرچند تجربه های خیلی خیلی مفیدی بدست اومد اما بد بود .بد بود .بد بود. محیطش،رفتار آدماش،ارباب رجوعاش،هرثانیه و هر لحظه اش مثل سوهانی بود که روحت رو ،جسمت رو با شدت هرچه تمامتر خراش میداد ..

چقدر سختی کشیدم توی این چهارماه،چقدر سخت بود،هیچ وقت سو ء استفاده های کارمندهای اونجارو نمیبخشم،هیچ وقت ظلمی که درحقمون کردند رو یادم نمیره، جایی که من به معنای واقعی کلمه فهمیدم توی ادارات ایران چی میگذره و چرا اینقدر عقبیم! جایی که میفهمیدی یه آدم بیچاره که از شهرستان اومده و هیچ جایی نداره اینجا و فقط معطل یه برگه است! باید روزها بره و بیاد و حتی نفهمه که کارش در کمتر از یک دقیقه هم راه می افته، جایی که شروع کار که باید از ۷ باشه در بهترین حالت از ۸.۳۰-۹ شروع میشد و پایان کاری که ۱۴.۳۰ بود از خیلی قبل از ۱۴ میرفتن به استقبالش.

به جرات میتونم بگم که اون چهارماهی که من اونجا کار میکردم از همه پرسنل رسمی اونجا زودتر میرفتم و دیرتر بر میگشتم! راس ۷ سرکار بودم، راس ۱۴.۳۰ وسایلم رو جمع می کردم،شاید اگر من هم به مرور زمان دچار میشدم مثل بقیه میشدم.

چقدر راحت زیرآب هم رو میزدن،وقتی اشتباهی میکردن دیوار حاشا و توجیه عجیب بلندبود. پاسهایی که میگرفتن هم درنوع خودش بی نظیر بود! نمیگم نماز خوندن بده! و اشتباه اما اینجا جایی بود که از ۱۱ کارمندا میرفتن واسه نماز  درصورتی که نماز راس اذان برگزار میشد ولی اینها به استقبال میرفتند!!!!

و شاید ۱ ساعتی درگیر عبادتی بودند که به نظر من هیچ ارزشی نداشت و مردم بیچاره رو منتظر میذاشتن!

وقتی میخواستی یک برگه رو به اتاق رئیس ببری و امضا بگیری، حتمن باید به مستخدم اونجا میدادی و من که خودم این کار رو میکردم بارها بهم تذکر داده بودند، مثلن وقتی اون مستخدم بیچاره ی پیر اون طرف نشسته بود باید صداش میزدی و میخواستی کارت رو انجام بده! یا اگه نبود باید منتظر میموندی تا میومد و اون این کار رو میکرد!!! خودت منتظر میموندی،ارباب رجوع ِ بیچاره معطل میشد،پیرمرد بیچاره میومد تا همه وظیفه شون رو به نحو احسن انجام بدن!!!! این هم یکی دیگه از شاهکارهای اونجابود !

صداشون رو برای هم بلند میکردن،دعوا میکردن، انگار که بچه های مدرسه اند اما هرکدومشون کمه کم ۴۰-۴۵ سال داشتند.در ازای کاری که با جون و دل اونجا انجام دادم و خستگی و عذابی که کشیدم حقوقی نگرفتم که از اول هم برام مهم نبود! ولی از حقم نمیگذرم و امیدوارم یه روزی جواب این ناحقی رو بگیرند، هیچوقت اونجا که بودم حرفی نزدم و فقط کارم رو انجام دادم بعضی از کارمندهای اونجا اینقدر بی انصاف بودند که از سادگی امثال من نهایت استفاده رو میکردند، هیچ وقت یادم نمیره که آقای " ا " به بهانه های مختلف میرفت بیرون و کارهاش رو میسپرد که من انجام بدم،من هم از همه جا بیخبر فکر میکردم که وظیفمه و باید انجام بدم، هیچ وقت برخورد زشت اون دانشجویی که دنبال مدرکش اومده بود و بخاطر سهل انگاری آقای "ر " کارش عقب افتاده بود رو یادم نمیره،هنوزم وقتی یادم می افته که یه دختر چقدر میتونه بی ادب و گستاخ باشه گریه ام میگیره، بدتر از اون این بود که وقتی با من دعوا میکرد و داد میزد  و من واقعن شکستم،هیچ کس نیومد و حرف نزد درصورتی که اصلن به من ربطی نداشت اما من داشتم براش توضیح میدادم،بغض کرده بودم نمیتونستم حرفی بزنم، اما هیچ کس نیومد جوابش رو بده،بعد از اینکه رفت خانوم "ق " مثل یه موشی که قایم شده باشه از ترس اومد و پرسید چی شده، چقدر ازش بدم میومد، اینقدر که فکر میکرد قدیسه است! اینقدر که اینها ادعای آدم بودن داشتن!  اینقدر که فکر می کردن چقدر پاک و خدایی هستند!

من صبحها میرفتم اونجا عذاب میکشیدم و خسته میشدم،عصرها هم سرکلاس بودم تا شب! چقدر خسته بودم اونروزها... من برای فرار از اون روزهام رفته بودم اونجا که سرگرم باشم اما اینقدر عذابم زیاد شد که وقتی به سمت دانشکده خودمون میرفتم گریه میکردم، بدترین قسمت کار دانشجویی اینه که همه فکر میکنن تو نیازمند این کار هستی و خیلی بدبخت بیچاره ای! و واسه همین یه جوری بهت نگاه میکنن که ترحم رو میشه قشنگ توی نگاهشون دید! و این بدترین قسمت ماجراست، وقتی بعد از یک ماه مسئول اونجا به من گفت که ساعت کارت رو نوشتی و من خوشحال گفتم نه! خیلی تعجب کرد!

از آقای " ک" بگم که به معنای واقعی کلمه موذی بود، آدمی که هراشتباهی هم که میکرد خیلی زیبا درستش میکرد، و خیلی از روزها برای من از دانشجوهای قبلی میگفت و کار اونها و مشکلاتی که داشتن و من بعد ها فهمیدم یکی از دلایل رفتن قبلیها ، کارشکنی ِ همین آقا بوده! و باز بعدها فهمیدم که این آقا همسر رئیس اون بخش خانوم " قا " هست وبرای همینه که اشتباهات و خرابکاریهاش، فتنه گریهاش اصلن به چشم نمیاد!

من آدمی هستم که همیشه با خوشبینی آدمهارو نگاه میکنم مگر اینکه خلافش ثابت بشه! از روز اولی که رفتم سرکار سعی کردم همه رو دوست داشته باشم و به همه با این دید نگاه کنم اما ۹۰٪ اونها خیلی زود خودشون رو به من نشون دادند و نقابشون کنار رفت،نمیگم من آدم مهمی بودم اونجا، که بقیه بخوان براش نقش بازی کنن،اصلن اینطوری نبود، من یه دانشجو بودم! و همین کافی بود تا همه پرسنل اونجا فکر کنند که من همه کاری باید انجام بدم! و خیلی محتاج و نیازمند اونجا هستم!

اگر بخوام از روزهای اونجا بگم و از اتفاقاتش خیلی طولانی میشه، نوشتم فقط که یادم بموونه چه روزهایی داشتم، و چه سختی هایی کشیدم! شاید توی یه پست مفصل واسه خودم این آدمهارو تشریح کردم تا همیشه حک بشن برام و یادم نره!!!

هنوز مشکل اصلیم مدرک ِ که برای گرفتنش دوست ندارم برم اونجا.

!! نوشته شده توسط عسل | 12:51 | یکشنبه دوازدهم مهر 1388 •

 

 

 

دستای کوچولوش حنائی رنگ بود،خوشحالم کرد گفتم حتمن چند شب پیش مراسم عروسی بوده و لبخند می زده! اما گره های صورتش ،نگرانی لبهاش و لباسهای غمگینش چیز ِ دیگه ای میگفت،انگار که سالهاست حتی رنگ لبخند رو ندیده چه برسه به اینکه توی همچین مراسمی شرکت کرده باشه،ناز بود و معصوم،خجالت داشت چهره اش،پر از ناله بود. توی شلوغی،کنار خیابون معروف و مثلن باکلاس شهر،یه گوشه تاریک نشسته بود و داشت دستمال میفروخت،همه بی تفاوت رد میشدند،همه اینقدر شیک بودن اینقدر به خودشون رسیده بودند،اینقدر به بالا رسیده بودن که روی زمین رو نمیدیدن،شاید پسرک اینقدر که تاریک و تار بود دیده نمیشد،اصلن به چشم نمیومد اما چشماش و برق چشماش چیزی نبود که به راحتی از کنارش بتونی رد بشی،نه دنیای پسرک اونی نبود که بقیه بتونن ببینن، بقیه توی دنیایی قدم میزدن که همه چی خوشرنگ و خوشگل بود،شاید مهمترین دغدغه زندگیهاشون این بود که رنگهای روی صورت و لباساشون رو قشنگ نشون بدن،کی میتونست از این دنیا سرک بکشه به دنیای پسرک کوچولوئی که وقتی یه دونه دستمال میفروخت تا کجاها دنیاش رنگی میشد،کی بود که میفهمید این رو که شب پسرک میتونه با خوشحالی به مامانش بگه امروز یه دونه بیشتر فروختم،امروز بار زندگی رو بیشتر به دوش کشیدم، امروز بیشتر بزرگ شدم، امروز مرد شدم،امروز به فرداها نگاه کردم،امروز به آینده فکر کردم.

خدای من ! نه دنیای اونها اینقدر غرق در همه چی هست که این چیزها به چشمشون نمیاد، خیلی سخته بخوای نگاههای مضطرب و ملتمس یه بچه کوچولوئه،۷-۸ ساله رو ببینی و باز هم ازش دستمال نخری و باز هم کیفت رو پرنکنی از دستمالهاش، و باز هم وسط خیابون گریه نکنی، و باز هم به بد بودن ِخودت لعنت نگی،وقتی پول رو دادم به دستش دلم میخواست لبخند چشماش برای ابد بمونه! دلم میخواست اجازه بده همونطوری تا آخر شب کنارش بشینم و بهش کمک کنم،واسش غذا بگیرم،باهاش الفبا رو کار کنم، لباساش رو مرتب کنم.....

من هم به اندازه همین بقیه بدم؟؟؟

یاد پارسال افتادم،یکی از همین بچه ها، جلوی دختری رو گرفت که ازش دستمال بخره،دخترک کاملا امروزی و از همه ویژگی های دخترای امروزی برای دلبری برخوردار! چسب روی بینیش نشون میداد که این نقص!! رو هم به راحتی رفع کرده،هیچ وقت یادم نمیره اون صحنه ای رو که دخترک پسر بچه به اون معصومی رو پرت کرد وسط خیابون و بعد زد زیر خنده و مست از پیروزی رفت....

 

 

 

!! نوشته شده توسط عسل | 15:12 | سه شنبه هفتم مهر 1388 •

 

           با همه ی بی سر و سامانی ام       باز به دنبال پریشـــــــــــــــانی ام

                                                                  

 صفحه رو باز میکنم... هزار بار.. اما هیچی نمیتونم بنویسم! هیچی! دستم رو میبرم به طرف کلیدها،هنگ میکنم توی انتخاب حتی اولین کلمه،از چی بنویسم؟ از کجای این روزها بنویسم،میمونم! هزار تا مطلب میاد توی ذهنم میاد پشتم دندونا؟؟ آره اینجاست که حرفها میمونن یا تُک زبون؟ یه همچین چیزی فکر کنم میگن ! بهرحال کجاش مهم نیست مهم اینه که نمیشه،نمیتونم،نمیخواد! من آدمی نیستم که حرفهام رو بنویسم،من با نگام حرف میزنم،ازخیلی قدیما یادمه که نگام،چشمام خیلی زود لو ام ، میداد ! حتی با اولین نگاه با اولین برخورد،حالا چطوری میتونم از این همه حس و درد و آه و اشک و بغض و داد و خنده حتی چیزی بیارم روی برگه؟؟؟ تازه اونم برگه ای مثه اینجا مجازی و بیروح که حتی نمیشه بو کردش یا حتی دست کشید به سپیدی رنگش!!! وای نه سخته! تنها خوبیه این برگه اینه که دیگه نمیترسی که بین آدمهایی که آشنا هستند، افشا بشی و میتونی مثه یه راز بمونی، همونطور پیچیده و سر به مهُر و فقط وفقط خودت بفهمی چی گفتی. من آدمی نیستم که خوب بنویسم،فقط با نگام لحظه ها رو شاید کوچکتر از لحظه ها رو هم حفظ می کنم! حتی از زمان های خیلی دور

دلم ، دل نوشت میخواد!!! دلم داد میخواد،میخوام بنویسم این روزها رو که همینطوری میگذره و نمیدونم چرا از این بلاتکلیفی این همه غرق لذتم! این همه ذوق دارم که بعد از این چند سال، خدا داره دوباره کمکم میکنه،شاید این بار سختیهاش خیلی بیشتر و عذابش دردآور تر باشه،اما این بار میخوام یکم جرات داشته باشم تا آخر ِ آخرش برم که مثه امروز افسوس نخورم که چرا نرفتم چرا بازهم عاقل بودم، و هِی چرا نسازم برای خودم،قرار برای زمستون ِ. شاید باز هم سراب باشه،اما میخوام از هرتشنه ای تشنه تر باشم برای این سراب،این بار با تمام دل ، میخوام قدم بردارم،شاید شد ....

 

                                                                  

 

 

!! نوشته شده توسط عسل | 0:57 | دوشنبه سی ام شهریور 1388 •

 

 

سرگرمی ِ جدید ِ مامان این شده که مچ دستمو با مچ دست بچه کوچولوها مقایسه میکنه و کلی غر میزنه،حرص میخوره،نگران میشه، خندم میگیره....

 

 

 

!! نوشته شده توسط عسل | 12:14 | شنبه بیست و یکم شهریور 1388 •

 

روزانه ها

-طبق معمول این چندسالی که با داداش کوچیکه کار می کنم،برنامه ریزی ها درست از آب درنیومد و کار یکشنبه تموم نشد،حالا دوباره من موندم یه دنیا کار ِ عقب افتاده و کلی برنامه های بهم ریخته.

-دیروز عصر کلینیک قائم بودم، چقدر محیط بدیه،همه چی در حد انفجار ِ ، راهروهای شلوغ، بوی بد،آدمهای بیچاره و مریض، خیلی راحت میشه اونجا آرزوی مرگ کرد.

-اولین باری که وبلاگ نویسی رو شروع کردم،فروردین ۸۷بود، دلیل شروع بلاگ نویسی و ادامه اش اصلن این نبود که به روزانه ها و خاطرات و اینا برسم، ولی حالا اینجا دارم از زندگی ِ خودم مینویسم، اون بلاگ قبلیه بیشتر دلنوشته و متن و این چیزا بود،خیلی دوسش داشتم اما مجبور شدم اونجا ننویسم، دوستای قدیمی که داشتم و خیلی خیلی برام عزیز بودن، هرکدوم به نوعی دیگه نمی نویسن و این خیلی برای من عذاب آوره،امیدوارم هرجا که هستن زندگی به کامشون باشه همیشه.

 شاید من هم دیگه ننویسم، از این همه غز زدن توی اینجا خسته شدم،هرچند که واقعن به آدم کمک میکنه و جالبه . 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط عسل | 13:10 | دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 •

 

چقدر هوا خوب و خنک شده! هرچند من از تمام روزهای سال این روزهای آخر ِ شهریور که میرسه به مهر رو اصلن دوست ندارم، اما خنکی هوا خیلی لذت بخشه! شاید امسال غم انگیز بودن این روزها رو واسه این نمیفهمم که پامو اصلن بیرون از خونه نمیذارم. بهرحال هوا رو دوست دارم این روزها.

از شهریور خاطره و روزهای خوب و بد زیاد دارم، دلم میخواست بنویسمشون همشونو اما وقت نداشتم این چند روزه، یه پروژه دارم که قرار ِ یکشنبه تمومش کنم! و حجم سنگینیش مونده، امیدوارم تموم شه. تا بتونم یه ۱۵ روزی تا پاییز نفس بکشم.

عجیب خدا این روزها باهام دوست شده، واقعن کیف می کنم. احساس می کنم هرچی میگم رو می شنوه بدون یه لحظه درنگ، یه مدت طولانی بود که باهاش قهر بودم، اما جدیدا خیلی خیلی دوست شدیم......           

 

 

 

!! نوشته شده توسط عسل | 1:23 | شنبه چهاردهم شهریور 1388 •

  

لطفن یکی به من کمک کنه...

                                                     

دچار مشکلات روحی روانی عدیده ای شدم! نه اینکه بستری بشم توی بیمارستان ها!! نه تازه هیچ کیَم نمیفهمه،اما درونم ناآرومه،همش آشوبه نمیدونم چیکا کنم اندازه یه دنیا کار ِ نصفه نیمه و ناتموم دارم که وقتی بهشون فکر می کنم گریم میگیره شبا قبل از اینکه خوابم ببره نزدیک یکی دوساعتی درگیری دارم همش فکر، همش دلهره، همش ترس از آینده، همش ابهام،همش بی رحمی،هیچی نمیفهمم!گیج ِ گیجم! اما هیچ تلاشی از خودم نشون نمیدم واسه اتمامشون،یک عدد منزوی ِ منفعل ِبه معنای واقعی شدم! میخوام تلاش کنم میخوام بلند شم میخوام برم بالاتر از اینجایی که هستم ، اما توان ِ حرکت ندارم!

از همه بیشتر دلم میخواد یکی بود که اندازه یه دنیا گریه می کردم توی بغلش یه عالمه مشت میزدم بهش داد میزدم از همه غم و غصه هام میگفتم ،از همه نامهربونی های این روزها میشنید،ونم فقط گوش میکرد درکم میکرد و آخر ِ آخرش کمکم می کرد و چندتا کلید ِ طلایی بهم میداد تا ازاین مخمصه فرار کنم! و راحت بشم. یه آدمی ماورای طبیعی میخوام!

 دلم میخواد صفحه ذهنم پاک ِ پاک ِ پاک بشه برای یه مدتی که هیچ دغدغه ای نداشته باشم و برم تنهایی مسافرت، یه ساحل ِ دورافتاده بدون هیچ سکنه ای و فقط و فقط زل بزنم به دریا و موجاش و تخلیه روانی بشم و پُر بشم از هوا ،از آرامش ،از هرچیز ِ خوبی که  توی دنیاست!

دلم میخواست که اینقدر قدرت داشتم که میتونستم یه چیزایی رو بذارم کنار و فقط یه چیزایی رو نگه دارم واسه خودم ،نمیتونم ،اینه که داره داغونم میکنه،دلم میخواد پشت ِ پا بزنم به همه چی که دارم، برم دنبال ِ یه چیز ِ خاص، ولی جرات این کار رو ندارمممممممممممممممممممممممم

دلم یه تحول و خونه تکونی ِ اساسی میخواد ، یکی که کمکم کنه! یکی که مُدام توی گوشم بخونه! تا راه بیفتم، تا خودمو پیدا کنم تا بتونم بررسی کنم کجای این زندگی وایستادم! که کجا قرار ِ برم.

خدایا خسته ام .. پس کی نوبت من میشه؟! ینی هنوز ته ِ صَفَم؟؟؟

**: دیروز تولد نازنین بود،جوجو، سه ساله شد.

 

!! نوشته شده توسط عسل | 22:10 | جمعه ششم شهریور 1388 •

 

 

ازفردایی میترسم که نبودنت ، حتی گوشه دلم رو هم نلرزونه!!!

 

!! نوشته شده توسط عسل | 12:59 | شنبه سی و یکم مرداد 1388

RSS