جزیره تنهایی
چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید
یه وقتایی یه حسایی بدجوری روی مثلاْ "زندگی ِ" آدم چمبره می زنه، احساساتی که فقط و فقط عذاب هست و فقط و فقط باعث میشن که آدم ناامید تر از روز ِ قبلش نفس بکشه،و از درون شکسته شدن و خوردشدنش رو ببینه...... زندگی ِ Cheap ِ این روزهای من بدجوری درگیر احساسات ِ آزاردهنده شده،احساساتی که شاید هیچ منبع بیرونی براش پیدا نشه اما فقط و فقط داره از وجودم کم میکنه، هرروز که می گذره به خودم که نگاه میکنم میبینم این روزهایی نبود که من دنبالش بودم، این اون دختر شلوغ و پر سرو صدایی نبود که همه می شناختن،حالا این روزها همه فهمیدن مدتهاست پامو حتی از اتاق هم بیرون نذاشتم، حالا این روزها این منم که فرار می کنم از بهار،از آدمها از حرفها از همه چی !!! حالا این روزهای من شده روزهایی که بزرگترین دلخوشی هام روهم رها کردم به امون همون خدایی که چندوقته سر ِناسازگاری حتی با اون رو هم دارم!!! نمیدونم چیکار میتونم بکنم برای فرار برای رها شدن و حتی برای لحظه ای فقط ثانیه ای راحت بودن از این رکودِ لعنتی که داره نابودم می کنه!!!! اصلا راهی وجود نداره!!! من دیگه به هیچ آدمی،اعتقاد ندارم!!! همه دروغی بیش نیستن!! فقط توی بزرگی و کوچیکی ِ این دروغها میشه نظر داد!!!! من اما دروغ نبودم، من با تمام ِ جانی که داشتم با همه آنچه برایم مانده بود به طرفِ تویی پر گشودم که با بی معرفتی و نامردی ِ تمام، بالهایم را در بالاترین نقطه در اوجی که حدی نداشت آنچنان شکاندی که هیچ چیز در سقوطم باقی نماند!!! چقـــــــــــــــدر زیاد پرت و پلا گفتم، خودم فهمیدم،داغونم نافُرم و بدجور،کاش یه روزی،بخونی!!! و بفهمی با یه دل ِ ساده چیکارکردی!!! می بخشمت؟؟؟؟؟؟؟ تو چرا سهم ِمن نیستی ؟ چرا هر جا که میرم دنبالت رد پای ِ یکی دیگه رو می بینم؟ نه اینها حسادت ِ دخترانه نیست! این ها همه بغض هایی است به اندازه تمامِ دل تنگیهایم وقتی همه ی دنیـــــــــا می خواهند تو سهم من نباشی! به قدری دلم تنگ شده، به قدری بی حوصله و تنبل شدم،که خدا میدونه!!! با این شرایط و این اوضاع نابسامان روحی و جسمی نمیدونم چی میشه!!! همه مشکلات عالم نوک پیکانشونو مستقیم به طرفِ من ِ بی پناه نشونه رفتن!!! خدایا یه کمک ِ خیلی کوچولو هم بکنی قول میدم بتونم بلند شم!!!!!!!!!!! دوسِش داشتم.توی کلمات و نوشته ها راحت و آروم می گفتم دوست دارم، ته ته دلم اونجایی که میگن اندازه مشت دستمه با اینکه مشتِ دستم بزرگ نبود اما خیـــلی بزرگ دوستش داشتم.اینقد بزرگ بود که هروقت یادم می افتاد توی کوچیکی ِ اندازه همون مشتِ دستم گیر می کرد و راحت جلوی نفسم رو می گرفت و بعضی وقتای خیلی زیادم میشد که بزرگیش میومد و میومد وهمه جا رو پُر ِ پُر می کرد تا اینکه می رسید به زیر ِچونم یا نه به آخر ِ آخر ِ گلوم یا بهش می گفتن اولش؟ بیشتر وقتا به زور هم که شده بود همونجا نگهش می داشتم تا کسی نفهمه که چقدر بزرگ ِ دوست داشتنش ولی خیلی وقتا میشد که بزرگیش میومد و از چونه،لب و بینی هم رد میشد و میدُوید و می رسید به پشت چشمام. به اینجا که میرسید دیگه خودشو قایم نمی کرد یعنی این بار به زورم که شده بود میخواست لو بره می خواست فوران کنه ، چون اگه بالاتر از چشمها میرفت دیگه نمی تونست دوست داشته باشه . آره دقیقا همینجا بود که همیشه تموم می شد بزرگیش و با همه وجود جاری میشد...رها میشد ..... افشا می شدم با همه جان
| Design By : Night Skin |


