تبليغاتX
جزیره تنهایی


جزیره تنهایی

چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید





















 

 

  بهارها اینجا فقط و فقط صدای وحشتناک و ترسناک ِ رعد وبرق هست که لذت بخشش می کنه و بارونهای رگباریه دیوونه کننده !!!و گرنه شهر همیشه غمگین هست! اما صدای شبهاش که ساکته! آرومه!  پُر ِ پُر هست از زندگی وقتی همه خوابن! نصفه شبا که صدای رعد و برق شارژم میکنه احساس میکنم ته ِ ته ِ شهر ِ که، داره تکون میخوره دقیقا از اینجایی که من نشستم توی اتاقم احساس می کنم غرب شهر داره بدجوری میشکنه! اما امشب هو هوی باد خیلی نزدیکه انگار همین جا پشت پنجره اتاق داره وول می خوره! اینقدر نزدیک و یاغی بود که همه برای فرار از دزدیش ،پنجره هارو کوبیدن به هم ،تا حتی خود باد هم  مطمئن باشه راه نمیبره به درونشون!صداش ! شاید صداش ابهت رعدوبرق رو نداره! اما اون پیچی که توی صداش هست آدم رو به یه جاهای نامعلومی میبره! شاید به عمق خودش میکشه آدم رو! رعدوبرق برای خیلیا عین ِ خطر و مرگ ِ ،اما برای من عین ِ آرامش ِ رگه هایی که توی آسمون برق میزنه خود ِ خود ِ زندگی ِ نابود شده است!! وای که چقدر دیوونه وار رعد وبرق رو دوست دارم!! اما باد خیلی خیلی دوست داشتنی تره چون یکمی خنک هم هست و قشنگ توی تنت میپیچه و وقتی تو آغوشتو باز می کنی واسه خوردنش اون هم دریغ نمی کنه و از تو بیشتر حتی میکِشَت به سمت ِ خودش!!

             دستاتو باز کن! بذار بپره توی آغوشت! بذار موهات گُم بشه توی پیچ و تاب ِ باد!!!

                     از بیدریغ بودنت لذت میبرم! پر میشم از هراونچه که دیوونگی میاره!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:24 توسط عسل| |


Design By : Night Skin