جزیره تنهایی
چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید
برای دفتری که چهــــــارسال ،بد ورق خورد. از اینک تا آنکی که در یابی ام!!! از همین لحظه تا همان لحظه که بباری بر من! به انتظار می نشینم!! الان نوشت: برای چندمین روز پیاپی داره بارون میاد! با رعدوبرقهای بزرگ و پرصدا! تاحالا به این فکر کردین که چقــــــــدر صدای بارون با رعدوبرق زیبا و دلنواز ِ؟؟ تاحالا به این فکر کردین که هیچ موسیقی ای نمیتونه ضرب آهنگ ِ بارون رو درست کنه؟ تاحالا به این فکر کردین که هیچ هنرمندی نمیتونه رگهای برق رو که تو آسمون درست میشه، به این زیبایی و ظرافت خلق کنه؟ تا حالا به این فکر کردین که چه نوازنده ی بی انتهایی داره این دنیا؟ برای یک دوست! هیچوقت تصور اینکه اینقدر بهش وابسته باشم رو نداشتم! اصلن هیچ وقت تصوری از این نداشتم که باهاش دوست باشم! اما از روز دوم دانشگاه یعنی دقیقا دو مهر ۱۳۸۳ که یکشنبه بود و ما ساختمون عمومی کلاس داشتیم باهم آشنا شدیم! اول فقط یک آشنایی بود و رابطه صرفن همکلاسی بودن! اما کم کم باهم دوست صمیمی شدیم! دیگه از ترم دوم همه جا با هم بودیم! همه من و اون رو باهم میشناختن! به ظاهر و حرف هیچ وقت نمیگفتیم یا حتی نشون هم نمیدادیم که خیلی مثه همیم اما واقعن مثه هم بودیم! دیگه حتی توی خونه هم از هر ۱۰ کلمه ۲۰ تاش اسم اون بود! نکته جالبش این بود که همه دوستام می گفتن، تو چطوری میتونی با این روحیه خشن اش کنار بیای؟ و اینقدر باهاش دوست باشی؟! یادمه همه آزمایشگاها رو باهم بودیم! همیشه هم کارای عملی رو اون انجام میداد و من اصلن توی کارش دخالت نمیکردم! و بقیه کارها همیشه با من بود! هیچ کدوم از دوستام باور نمیکردن که اینقدر ما در کنار هم خوب هستیم! آزمایشگاه مدرن یادمه ملیحه فقط یه جلسه باهاش تونست کنار بیاد همون جلسه باهم دعواشون شد! بعدش به من گفت تو چطوری این آدم رو تحمل می کنی؟ خودم و خودش همیشه معترف بودیم که فقط خودمون میتونیم باهم خوب باشیم و در کنار هم یک زوج ِ آرمانی!! که شاید از نظر ظاهری هیچ شباهتی بهم نداشتیم! من اما هیچ وقت باهاش مشکلی نداشتم! خیلی از جاها چون اخلاقش رو می دونستم کوتاه میومدم و خیلی باهاش راه میومدم! همه کلاسا دست راستیم بود! آخه اینقدر که بدخط بود نمیتونست جزوه بنویسه همیشه باید از روی من جزوه هاشو می نوشت!! همیشه بهش می گفتم وقتی دست راستمو نگاه می کنم فقط تورو میتونم ببینم تصور کس ِ دیگه برام غیر ممکنه! کلن من ساپورتش می کردم! هشت ترم،چهــــــــــار سال باهاش دوست صمیمی ِ صمیمی بودم،خیلی از تفکرات و آرزوهامون مثه هم شده بود! خیلی از حرفامون! و خیلی از علایقمون! چندباری که دیگه به قول خودم شاهکار بود با اون شخصیت ِ سردش اعتراف کرد که اگه تو نباشی من چیکار کنم؟! میگفت من از کی جزوه بگیرم!!!باور نمیکردم که بدون هم بتونیم ادامه بدیم درسمون رو، اما الان که میبینم راهمون داره جدا میشه! بغض دارم! همین الان که دارم ازش می نویسم چشام خیس ِ خیس ِ ، وای تمــــــــــام خاطرات باهم بودنمون داره رژه میره از جلوم!!! وقتی دیروز گفت :تو ناراحت نیستی؟ وقتی گفتم نه خیلی خوشحالم!! یه لحظه هردوساکت شدیم!! هردو عادت به ابراز ِ احساسات نداریم! اما مطمئنم هم اون توی دلش غم داره هم من! امروز وقتی به شوخی گفتم:من که میدونم تو بری حتی دیگه سلام منم جواب نمیدی! وقتی گفت:بیخود کردی من منتظرت میمونم تا بیای! بازم گریم گرفت! سحر عزیزم!! هیچ وقت بهت نگفتم! اما،تصور رفتنت از پیشم،خیلی عذاب آوره!!! سحرم! فکر دست ِ راستی جز تورو نمیتونم داشته باشم!!! یادت که نمیره تا کجاها باهم قرار داریم؟!!!
| Design By : Night Skin |


