تبليغاتX
جزیره تنهایی


جزیره تنهایی

چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید





















 

 

ازفردایی میترسم که نبودنت ، حتی گوشه دلم رو هم نلرزونه!!!

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:59 توسط عسل|

 

من و....

این روزها اینقدر بهم ریختم اینقدر مسخره و بیخود شدم که فقط خدا میدونه! از گرمای تابستون بگیر تا شلوغیه بی اندازه این شهر بی درو پیکر تا...... هرچی که فکرش رو بشه کرد!

گاهی آدمها چقدر به یه تلنگر نیاز دارن یه چیزی که محکم بخوره توی سرشون و برگردونه به زندگی! اما بدی ِ قصه اینه که این تلنگر همونه که از زندگی بُریدَت! ینی دلت ترک خورد و تنها شدی و کم شدی،خیلی کم!!! اما تا همین دلیل نیاد تو بر نمیگردی به حالت عادی!!!! تو بلاگ پرنسس که خوندم نوشته بود از گذر زمان از اینکه با این گذر زمان، آدم حتی تصویری ترین چیزها رو از یاد میبره! چقدر دلم گرفت! واقعن راست میگی پرنسس!!! آره منم این روزها همش فکر میکنم که وقتی حرف میزدی لبهات چطوری بود که فقط میشد زوم کرد روی لبهات و حتی از قشنگیِِ ِ چشمات گذشت؟؟؟ یا اصلن فرم ناخونای دستت چطوری بود که تو نوازنده هم بودی؟؟  یا نه اینا رو هیچی وقتی میخندیدی اون چاله های روی لُپت کجا فرو میشد؟؟ یا خط اخمت وقتی انگشت کوچیکتو گرفتی جلوم؟ کجای پیشونیت نشست؟؟ وای نه هیچ کدومش رو یادم نمیاد ،هرچی فکر میکنم به هرکسی که نگاه میکنم تا یه گوششو یادم بیاد نمیشه!-فکر کن وقتی از تصویر سازی توی صورتت اینقدر کم بیارم بقیه اجزا رو چی میشه؟؟- آره خیلی سخته بخوای اینارو مجسم کنی بعد این همه وقت!!!! باز به این فکر کنی که اگه بعد این همه وقت که بخوای بیای! چطوری میشه یخی که توی این مدت تبدیل به یه کوه شده رو شکست و از تک تک لحظات لذت برد؟ و باور کرد که اینا دیگه حقیقته؟؟ هان؟؟؟ نه نمیشه! هرچقدرم که تصویر سازی کنی اون ته ِ تهِش قشنگ کم میاری! میشه بیای و حتی از کنار هم بگذریم -ناشناس-!!!!

میشه؟!!! و باز یکی بگه فقط غیرممکن،غیر ِ ممکنه!!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:10 توسط عسل| |

 

 

تو هم منُ دوست داری؟

آره

تو هم دلت برام تنگ میشه؟

آره

 اما دروغ میگم! نمیدونم چرا؟؟

تقصیر ِ منه؟ نه بخدا تقصیر من نیست.مشکل ما ایرونیا همه همینه وقتی دو کلمه باهم حرف میزنیم سریع بحث رو عاشقونه میکنیم بهش میگم من دوست دارم مثه بقیه نه اینکه بخوام با من دوست بشی یا اینکه ازدواج کنی! همین! ولی اون حرف خودش رو میزنه همش حرف از اون آینده میزنه! که نمیخوام بیاد اصلن!

نمیدونم چیکار کنم! مشکلم اینه که بلد نیستم داد وبیداد راه بندازم و به طرف مقابلم بگم نمیخوام!! نمیخوام اینطوری فکرکنی ، من یه آدمم ،توهم! کنار هم هستیم هم رو میشناسیم، دوست داریم هم رو، برای هم نگران میشیم ،اما هر علاقه ای که منجر به عشق و عاشقی و ازدواج و دوستی نمیشه که! هر دوست داشتنی یه رنگی داره! اما اون ِ که نمیخواد بفهمه! 

بعضیا هم که اصلن نمیخوان گوش به این حرفا بدن! بهش میگم ما هیچ ربطی بهم نداریم از هیچ نظری مثه هم نیستیم میگه من همه رو حل میکنم! میگم اینا حل شدنی نیست! اینا تارو پودن باز میگه من حل میکنم هرچیم میگم چطوری فقط میگه با حرف زدن!!  باز میگم نه نمیشه ، با اعتماد به نفس بالا میگه کسی توی زندگیت هست غیر ازمن؟؟ چرا هیچ وقت نفهمید اون اصلن توی زندگی من نیست؟ چرا نمیفهمه که من واقعن بدم میاد ازش ! میگم آره کسی هست! میگه اندازه من دوستش داری؟؟؟

آخه من در جواب همچین آدمی چی میتونم بگم! باز سکوت میکنم! باز حرف خودش رو می زنه میگه این بار که رفتم رُم میای باهم بریم؟؟ وای که چرا .....

هرکدومشون یه جوری اعصاب ِ آدم رو تخلیه میکنن و واقعن مغز فولادی میخوان! نمیدونم چی کار کنم! خدایا کاش بلد بودم یه جوری از یه راهی خودم بیارم بیرون!!! بخدا خسته شدم! چیکار کنم؟ چطوری بهشون بفهمونم که من نیستم اونی که اونا میخوان؟؟؟؟؟

توی همه زندگیم فقط به یه نفر فکر کردم، فقط یه نفر رو خواستم، فقط با یه نفر شونه به شونه شدم و تموم........ حالا اگه خیلی دوره اَزَم ا،گه چهارساله حتی رنگ ِ چشای ِ بینظیرشو ندیدم! اگه چهارساله حجم تنش رو احساس نکردم،مهم نیست! مهم اینه که هنوز برام میتپه! من هم هنوز برای اون وجود دارم!  حتی اگه خیال آغوشش محال باشه! منتظرش هستم،با چشمهای نگران!

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:1 توسط عسل| |

 

 

دلتنگتم رفیق!!!

 

۱۷ مرداد ۱۳۸۴......

چهار سال گذشت.

 تو نیومدی!!!

  منم تموم شدم!

 

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 18:32 توسط عسل| |


Design By : Night Skin