تبليغاتX
جزیره تنهایی


جزیره تنهایی

چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید





















 

           با همه ی بی سر و سامانی ام       باز به دنبال پریشـــــــــــــــانی ام

                                                                  

 صفحه رو باز میکنم... هزار بار.. اما هیچی نمیتونم بنویسم! هیچی! دستم رو میبرم به طرف کلیدها،هنگ میکنم توی انتخاب حتی اولین کلمه،از چی بنویسم؟ از کجای این روزها بنویسم،میمونم! هزار تا مطلب میاد توی ذهنم میاد پشتم دندونا؟؟ آره اینجاست که حرفها میمونن یا تُک زبون؟ یه همچین چیزی فکر کنم میگن ! بهرحال کجاش مهم نیست مهم اینه که نمیشه،نمیتونم،نمیخواد! من آدمی نیستم که حرفهام رو بنویسم،من با نگام حرف میزنم،ازخیلی قدیما یادمه که نگام،چشمام خیلی زود لو ام ، میداد ! حتی با اولین نگاه با اولین برخورد،حالا چطوری میتونم از این همه حس و درد و آه و اشک و بغض و داد و خنده حتی چیزی بیارم روی برگه؟؟؟ تازه اونم برگه ای مثه اینجا مجازی و بیروح که حتی نمیشه بو کردش یا حتی دست کشید به سپیدی رنگش!!! وای نه سخته! تنها خوبیه این برگه اینه که دیگه نمیترسی که بین آدمهایی که آشنا هستند، افشا بشی و میتونی مثه یه راز بمونی، همونطور پیچیده و سر به مهُر و فقط وفقط خودت بفهمی چی گفتی. من آدمی نیستم که خوب بنویسم،فقط با نگام لحظه ها رو شاید کوچکتر از لحظه ها رو هم حفظ می کنم! حتی از زمان های خیلی دور

دلم ، دل نوشت میخواد!!! دلم داد میخواد،میخوام بنویسم این روزها رو که همینطوری میگذره و نمیدونم چرا از این بلاتکلیفی این همه غرق لذتم! این همه ذوق دارم که بعد از این چند سال، خدا داره دوباره کمکم میکنه،شاید این بار سختیهاش خیلی بیشتر و عذابش دردآور تر باشه،اما این بار میخوام یکم جرات داشته باشم تا آخر ِ آخرش برم که مثه امروز افسوس نخورم که چرا نرفتم چرا بازهم عاقل بودم، و هِی چرا نسازم برای خودم،قرار برای زمستون ِ. شاید باز هم سراب باشه،اما میخوام از هرتشنه ای تشنه تر باشم برای این سراب،این بار با تمام دل ، میخوام قدم بردارم،شاید شد ....

 

                                                                  

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:57 توسط عسل| |

 

 

سرگرمی ِ جدید ِ مامان این شده که مچ دستمو با مچ دست بچه کوچولوها مقایسه میکنه و کلی غر میزنه،حرص میخوره،نگران میشه، خندم میگیره....

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:14 توسط عسل| |

 

روزانه ها

-طبق معمول این چندسالی که با داداش کوچیکه کار می کنم،برنامه ریزی ها درست از آب درنیومد و کار یکشنبه تموم نشد،حالا دوباره من موندم یه دنیا کار ِ عقب افتاده و کلی برنامه های بهم ریخته.

-دیروز عصر کلینیک قائم بودم، چقدر محیط بدیه،همه چی در حد انفجار ِ ، راهروهای شلوغ، بوی بد،آدمهای بیچاره و مریض، خیلی راحت میشه اونجا آرزوی مرگ کرد.

-اولین باری که وبلاگ نویسی رو شروع کردم،فروردین ۸۷بود، دلیل شروع بلاگ نویسی و ادامه اش اصلن این نبود که به روزانه ها و خاطرات و اینا برسم، ولی حالا اینجا دارم از زندگی ِ خودم مینویسم، اون بلاگ قبلیه بیشتر دلنوشته و متن و این چیزا بود،خیلی دوسش داشتم اما مجبور شدم اونجا ننویسم، دوستای قدیمی که داشتم و خیلی خیلی برام عزیز بودن، هرکدوم به نوعی دیگه نمی نویسن و این خیلی برای من عذاب آوره،امیدوارم هرجا که هستن زندگی به کامشون باشه همیشه.

 شاید من هم دیگه ننویسم، از این همه غز زدن توی اینجا خسته شدم،هرچند که واقعن به آدم کمک میکنه و جالبه . 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:10 توسط عسل| |

 

چقدر هوا خوب و خنک شده! هرچند من از تمام روزهای سال این روزهای آخر ِ شهریور که میرسه به مهر رو اصلن دوست ندارم، اما خنکی هوا خیلی لذت بخشه! شاید امسال غم انگیز بودن این روزها رو واسه این نمیفهمم که پامو اصلن بیرون از خونه نمیذارم. بهرحال هوا رو دوست دارم این روزها.

از شهریور خاطره و روزهای خوب و بد زیاد دارم، دلم میخواست بنویسمشون همشونو اما وقت نداشتم این چند روزه، یه پروژه دارم که قرار ِ یکشنبه تمومش کنم! و حجم سنگینیش مونده، امیدوارم تموم شه. تا بتونم یه ۱۵ روزی تا پاییز نفس بکشم.

عجیب خدا این روزها باهام دوست شده، واقعن کیف می کنم. احساس می کنم هرچی میگم رو می شنوه بدون یه لحظه درنگ، یه مدت طولانی بود که باهاش قهر بودم، اما جدیدا خیلی خیلی دوست شدیم......           

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:23 توسط عسل| |

  

لطفن یکی به من کمک کنه...

                                                     

دچار مشکلات روحی روانی عدیده ای شدم! نه اینکه بستری بشم توی بیمارستان ها!! نه تازه هیچ کیَم نمیفهمه،اما درونم ناآرومه،همش آشوبه نمیدونم چیکا کنم اندازه یه دنیا کار ِ نصفه نیمه و ناتموم دارم که وقتی بهشون فکر می کنم گریم میگیره شبا قبل از اینکه خوابم ببره نزدیک یکی دوساعتی درگیری دارم همش فکر، همش دلهره، همش ترس از آینده، همش ابهام،همش بی رحمی،هیچی نمیفهمم!گیج ِ گیجم! اما هیچ تلاشی از خودم نشون نمیدم واسه اتمامشون،یک عدد منزوی ِ منفعل ِبه معنای واقعی شدم! میخوام تلاش کنم میخوام بلند شم میخوام برم بالاتر از اینجایی که هستم ، اما توان ِ حرکت ندارم!

از همه بیشتر دلم میخواد یکی بود که اندازه یه دنیا گریه می کردم توی بغلش یه عالمه مشت میزدم بهش داد میزدم از همه غم و غصه هام میگفتم ،از همه نامهربونی های این روزها میشنید،ونم فقط گوش میکرد درکم میکرد و آخر ِ آخرش کمکم می کرد و چندتا کلید ِ طلایی بهم میداد تا ازاین مخمصه فرار کنم! و راحت بشم. یه آدمی ماورای طبیعی میخوام!

 دلم میخواد صفحه ذهنم پاک ِ پاک ِ پاک بشه برای یه مدتی که هیچ دغدغه ای نداشته باشم و برم تنهایی مسافرت، یه ساحل ِ دورافتاده بدون هیچ سکنه ای و فقط و فقط زل بزنم به دریا و موجاش و تخلیه روانی بشم و پُر بشم از هوا ،از آرامش ،از هرچیز ِ خوبی که  توی دنیاست!

دلم میخواست که اینقدر قدرت داشتم که میتونستم یه چیزایی رو بذارم کنار و فقط یه چیزایی رو نگه دارم واسه خودم ،نمیتونم ،اینه که داره داغونم میکنه،دلم میخواد پشت ِ پا بزنم به همه چی که دارم، برم دنبال ِ یه چیز ِ خاص، ولی جرات این کار رو ندارمممممممممممممممممممممممم

دلم یه تحول و خونه تکونی ِ اساسی میخواد ، یکی که کمکم کنه! یکی که مُدام توی گوشم بخونه! تا راه بیفتم، تا خودمو پیدا کنم تا بتونم بررسی کنم کجای این زندگی وایستادم! که کجا قرار ِ برم.

خدایا خسته ام .. پس کی نوبت من میشه؟! ینی هنوز ته ِ صَفَم؟؟؟

**: دیروز تولد نازنین بود،جوجو، سه ساله شد.

 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:10 توسط عسل| |


Design By : Night Skin