تبليغاتX
جزیره تنهایی


جزیره تنهایی

چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید





















 

 

اینقدر دلم تنگ شده که هیچی ِ هیچی ازش نمونده !

 میدونم خیلی خیلی غرغرو شدم اینجا و همش هرچی مینویسم انرژی منفی ِ و خیلی خیلی حال به هم زن! ولی واقعیت اینروزای من عین ِ همینه! بیرون از اینجا همه یه کسی رو میبینن که مثه همیشه می خنده و شوخ و با همه حتی با یه بچه  هم سرو کله میزنه و خوش میگذرونه، اما در درون متلاشی ام شدید!! و نمیدونم باید چیکار کنم!! واسه مثلا!!! زندگی ام خیلی برنامه ها ریختم و میخوام اجرایی شون کنم اما اجرایی نمیشه و هرکدوم رو موکول میکنم به انجام دادن بعد از یکی دیگه ولی هنوز اون اولی رو پیدا نکردم که شروع کنم! و این خیلی خیلی بده!

یه عالمه کار نصفه نیمه دارم، که هرشب قرار به انجام میذارم واسه فردا! امااااااااااا فردا همانا و فرداهای دگر هم همان!!!!

دیگه بگم اینکه، اینروزها دلم واسه خودم از همیشه بیشتر میسوزه! و اینکه چقدر ساده ام و چقدر واسه آدمهای اطرافم وقت میذارم و غصه میخورم و همه کاری واسشون که از دستم بربیاد و نیاد به سختی انجام میدم! اما.... این اخلاق زشته ماهاست!! خدا کنه من هیچ وقت اینطوری نشم!

یک اتفاق خیلی خیلی بد ِ دیگه این هست که برای آدمی مثه من که واقعن سحرخیز بود و حتی تابستونا قبل خورشید خانوم بیدار بود، خیلی بده که اینقدر وابسته بشه به بالش و خواب! واینه که اینروزها حتی منو به گریه کردن وادار میکنه، کاش یه راه حلی پیدا میکردم!!

دیگه اینکه این روزها به ندرت از خونه بیرون میرم مثه گربه های خونگی شدم، و این اعتماد به نفس و روحیه ام رو وحشتناک خراب کرده! ولی همچنان حوصله بیرون رفتن و آدمهارو دیدن رو ندارم! بیزارم از این همه نقاب!!!

وقتی دلیل اصلی زندگی ِ این وبلاگ،این خونه مجازی، نیست و هرروز داره به وسعت نبودنش اضافه میشه!!!! باید هم اینجا اون خونه قبلی نباشه، باید هم اینجا دیگه رنگ و بویی نداشته باشه، باید هم اینجا اینقدر منفی و غمبار باشه! کسی که روزهای زیادیه منتظرش هستم و امیدوارم که برگرده ماههاست بی خبرم ازش! دعا کنید برگرده!

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:45 توسط عسل|

 

 

دنبال یه متنم! یه نوشته! پراز احساس و عشق و تصویرو رنگ و باد و همه چی! یه چیزی مثه پاییز این روزها! مثه صدای برگهایی که با باد میرن و میان! مثه عامیانه نوشتن! مثه جا انداختن حرفای آخر فعلها توی یه نوشته! یه چیزی که نشون بده همه ی همه ی ذوقت از این فصل و این روزهای رنگارنگ و این همه سرما و این همه چیزای خوشگل و ناب! یه چیزی که بی خیالت کنه از این دنیای بد، از این همه مشغله و فکر و ترس و نگرانی و همه ی حس های بد، یه چیزی که مثه یه  دیوونه بشی باهاش، مثه دیوونه ای که هیچی نمیدونه و فقط میخنده به همه چی و از همه خوشبختها، خوشبخت تره، آره، بزرگترین گناهت همینه که تو میفهمی، که تو درک داری، میبینی، تحلیل میکنی، یادآوری میکنی، بغض میکنی و می شکنی! و آخرش که برگردی به عقب میبینی که هیچی نداری و نذاشتی، میبینی که همه چی مثه همون برگای پاییزی بودن که میریختن روی زمین و یه کم سرو صدا و صدای باد میپیچید و بعدش میرفتن و از ذهن ها خط می خوردن!

میدونی حتی شاید اندازه یه آدمی که دیوونه هم هست کسی رو به فکر نبری... که راز زندگیت چیه؟؟ که هدف تو از اومدن به این برهوت چی بود؟؟

حالا فهمیدی که چرا نمیتونی یه متن ِ عاشقونه و پر از احساس بنویسی، چون تو هیچ وقت نتونستی فقط به یه چیز فکر کنی، چون وقتی به عشق و احساس فکر کردی بلافاصله این همه علامت سوال و رنگ و صدا و درد و آه و همه چی دویده و اومده توی سرت.....

تو از اول هم برای یک بُرِشِ تازه از نوشته عاشقانه کم بودی....

**: این نوشته مثه یه دیکته بچه های دبستانیه، از همونا که معلم همه کلمه ها و جمله های بی ربط  رو از هر درسی انتخاب میکرد و پشت سرهم تند تند میگفت و میرفت و تو حتی فرصت نمیکردی ازش بپرسی، سرخط برم، ویرگول بذارم، حتی نمیتونستی نقطه جمله رو با مداد گُلی بذاری. آخر دیکته هم فقط دو تا انگشتت درد میگرفت و خدا خدا میکردی اون کلمه رو درست نوشته باشی که ۲۰ بشی!!!!!

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1:3 توسط عسل| |

 

 

 

 

             تقصیر من نیست راه خانه ات از حافظه کفش هایم پاک نمی شود...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:52 توسط عسل| |


Design By : Night Skin