تبليغاتX
جزیره تنهایی -


جزیره تنهایی

چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید





















  

لطفن یکی به من کمک کنه...

                                                     

دچار مشکلات روحی روانی عدیده ای شدم! نه اینکه بستری بشم توی بیمارستان ها!! نه تازه هیچ کیَم نمیفهمه،اما درونم ناآرومه،همش آشوبه نمیدونم چیکا کنم اندازه یه دنیا کار ِ نصفه نیمه و ناتموم دارم که وقتی بهشون فکر می کنم گریم میگیره شبا قبل از اینکه خوابم ببره نزدیک یکی دوساعتی درگیری دارم همش فکر، همش دلهره، همش ترس از آینده، همش ابهام،همش بی رحمی،هیچی نمیفهمم!گیج ِ گیجم! اما هیچ تلاشی از خودم نشون نمیدم واسه اتمامشون،یک عدد منزوی ِ منفعل ِبه معنای واقعی شدم! میخوام تلاش کنم میخوام بلند شم میخوام برم بالاتر از اینجایی که هستم ، اما توان ِ حرکت ندارم!

از همه بیشتر دلم میخواد یکی بود که اندازه یه دنیا گریه می کردم توی بغلش یه عالمه مشت میزدم بهش داد میزدم از همه غم و غصه هام میگفتم ،از همه نامهربونی های این روزها میشنید،ونم فقط گوش میکرد درکم میکرد و آخر ِ آخرش کمکم می کرد و چندتا کلید ِ طلایی بهم میداد تا ازاین مخمصه فرار کنم! و راحت بشم. یه آدمی ماورای طبیعی میخوام!

 دلم میخواد صفحه ذهنم پاک ِ پاک ِ پاک بشه برای یه مدتی که هیچ دغدغه ای نداشته باشم و برم تنهایی مسافرت، یه ساحل ِ دورافتاده بدون هیچ سکنه ای و فقط و فقط زل بزنم به دریا و موجاش و تخلیه روانی بشم و پُر بشم از هوا ،از آرامش ،از هرچیز ِ خوبی که  توی دنیاست!

دلم میخواست که اینقدر قدرت داشتم که میتونستم یه چیزایی رو بذارم کنار و فقط یه چیزایی رو نگه دارم واسه خودم ،نمیتونم ،اینه که داره داغونم میکنه،دلم میخواد پشت ِ پا بزنم به همه چی که دارم، برم دنبال ِ یه چیز ِ خاص، ولی جرات این کار رو ندارمممممممممممممممممممممممم

دلم یه تحول و خونه تکونی ِ اساسی میخواد ، یکی که کمکم کنه! یکی که مُدام توی گوشم بخونه! تا راه بیفتم، تا خودمو پیدا کنم تا بتونم بررسی کنم کجای این زندگی وایستادم! که کجا قرار ِ برم.

خدایا خسته ام .. پس کی نوبت من میشه؟! ینی هنوز ته ِ صَفَم؟؟؟

**: دیروز تولد نازنین بود،جوجو، سه ساله شد.

 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:10 توسط عسل| |


Design By : Night Skin